تبليغاتX
ܓܨミஜミتلخ و شیرینミஜミܓܨ
سخن دیگر نگفتی ، سخن پردازِ خاموشم ........ فراموشت نمیکردم ، چرا کردی فراموشم
پ.ن1:یعنی داشتی چی برام میخریدی؟؟؟؟منو بردی بازار برای خرید...حالا خرید چی؟؟؟؟

پ.ن2:بعضی از آدما چقدر بی فرهنگن...هر کثافتکاریی که گذشته انجام دادن به یکی دیگه میچسبوننش...خانوم ...به من چه به شوهرت اعتماد نداری...فک کردی با اون چیزایی که بهم گفتی میبخشمت؟؟؟؟

پ.ن3:این مدت تحملم یه خرده کم شده....

پ.ن4:استاد وقتی بلد نیستی بحث باز کنی و قشــــــــــــــــــنگ موشکافانش کنی...چرا اصلا در موردش حرف میزنی خب......میگی 21 دسامبر 2012 مثلا قراره چی بشه؟؟؟؟میای کلی نظریه درموردش میگی..اخرشم میگی خب حالا تا اون موقع ز نده میمونیم ببینیم چی میشه....استاد جان...اخه این چه مزخرفیه که داری میگی...تو سیاستتو درس بده خب.....

پ.ن5:هی خدا....این روزا دیگه به کی بگم بیا فلان کار رو برام انجام بده...همشون متاهل شدن...اما به من میگن بیا این کار رو انجام بده....منم مجبورم انجام بدم..اما به خودم که میرسه...کار دارم.وقت ندارم....بذار یه روز دیگه....منم مجبورم به یه روش دیگه انجامش بدم....

پ.ن6:وقتی عصبی میشم دلم میخواد یه چیزیو بزنم به دیوار..یا بشکونم.....3000تومن خرج گوشیم کردم بخاطره یه پیچ مهره ی کوچولو...اونم بخاطره اینکه اینقدر عصبی بودم که کوبوندمش به دیوار....جاش رو دیوار هست هنوز

پ.ن7:خدایا شکرت....ولی خداجون....من هرگز اون زنه رو نمیبخشم....خودت شاهد بودی چیا بهم گفت....

+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/01/22ساعت 22:33  توسط مرضیه | 
پ.ن۱:انگاری یکی طلسمم کرده که حتی اگه شده بنویسم "بابا"

پ.ن۲:اولین بوسه ای که روی گونه های مردونه ات زدم ۹ سالم بود....اونم برا این بود که برام از مکه گل گوش گرفتی..چیزی که خیلی دلم میخاست....

پ.ن۳:بزرگتر شدم....وقتی بیرون میرفتیم دستمو توی اون دستای گرمت قرار میدادم که مثلا گم نشم یا ازت دور نیوفتم..تو هم دستمو کمی محکم میگرفتی

پ.ن۴:نمیدونم به چه حسابی بذارمش...شرم و حیای دخترونه یا تربیت خانوادگی.....شایدم هر دوش یکی باشه..صمیمی هستیم اما نشون نمیدادیم....تازه یه سال شده بود که دستمو دور بازوت حلقه میکردم و سرمو رو شونه هات میذاشتم.....اجیم منو میدید میگفت وای چه لوس...چه لوس بازیی در میاره....ته تغاریه دیگه....

پ.ن۵:همیشه توی رمانها میخوندم که دختره باباشو بغل میکرد.....چقدر دوس داشتم این حس رو تجربه کنه..تازه داشتم پیشرفت میکردم..اون هم بعده اینهمه سال...تازه میخاستم بهت نزدیکتر بشم...من بابایی ام....من میخام بغلت کنم...محکم بغلم کنی....سرمو نوازش کنی ....سرمو ببوسی....اخه چرا؟!  چرا نتونستم برا یک بار هم که شده این حس شیرین رو تجربه کنم؟!

پ.ن۶:وقتی آجی میخاست برفت ماه عسل به طرف خودت چرخوندیش....دست دادین...دستتو بوسید سرشو بوسیدی.....من محروم شدم از اینها..محروم شدم از این بوسه ها...محروم شدم از اون بغل ها....

پ.ن۷:صبحا وقتی میخاستی بیدارم کنی که لباستو اتو کنم چراغ اتاقمو روشن میکردی ...میومدی بالا سرم ....پتو رو کمی میزدی کنار....موهای جلومو به هم میریختی..با لبخند میگفتی پاشو...پاشو لباسمو اتو کن..الان نیستی که اینکار رو بکنی

پ.ن۸:هر وقت اومدی به خابم ساکت بودی...امشب که شب تولدمه بیا به خابم بغلم کن....ببوسم...نوازشم کن..میخام همه ی اینها رو تو خاب حس کنم

پ.ن۹:بابا....اگه..اگه اگه....اگه...اگه...اگه...یه روزی ازدواج کردم...میخام توی عکس کنار مامان باشی..میخام توی عکس پیدا بشی...میشه؟؟؟بابا..خواهش میکنم.....تو که جسما توی عروسی دوتا دخترت و عروست بودی...خواهش میکنم توی عروسی منم باش...میخام وقتی عکسه چاپ میشه توی عکس پیدا بشی..

پ.ن۱۰:فونتها رو سبز کردم چون سبز رو خیلی دوس داری

پ.ن۱۱:خدا رو شکر..انگاری هیچکس از اعضای خانواده نمیدونه امشب شب تولدمه...تا الان کسی تبریک نگفته..خدا کنه همینجور ادامه پیدا کنه....

پ.ن۱۲:قبلا برای اینکه بدونم چندسالمه از کلاس اول که ۷سالم بوده شروع میکردم به حساب کتاب تا میرسیدم به سن مورد نظرم..یا اینکه میرفتم شناسنامم رو برمیداشتم تا سال و ماه و روزشو بفهمم..اما الان بدونه اینها لحظه شماری میکم تا اون روز...روزی که یه سال پیرتر میشم....اصلا دوسش ندارم

پ.ن۱۳:دیروز قرار گذاشتن که بریم خونه دوستم....نمیتونستم مامانو تنها بذارم...کسی نبود پیشش بمونه...نمیتونستمم با خودمم ببرمش...از همه میپرسم عصر خونه این؟؟؟میگن نه...بیخیال میشم نمیرم.....اما دو ساعدت بعدش که میگذره میبینم همینایی که گفتن نمیریم توی خونه موندن ..اون یکی منتظر تلفن اون یکی که اصلا سرکارش نرفته نرفته..اون یکی که دیر موقع رفته.....خیلی دلم گرفت..خیلی وقت بود نرفته بودم بیرون..دلم میخاست برم خونه دوستم....حالا که همه رفتن مامانم میگه مگه جایی میخاستی بری؟؟؟؟منم حرفی رو که اینهمه مدت تو دلم نگه داشتمو گفتم:تنها بودی نرفتم..مامانمم میگه اخرش چی.....اخرش که میخام تنها بمونم...کلی دلم گرفت با این حرفش...

پ.ن۱۴:سرکار خانم فاطمه ی حیدری....خواهر بهارمست...پنج تاییا....اخه چی بگمت.....دختر تو چرا اینهمه منو شرمنده میکنی..ها؟؟؟؟؟دختر....الله اکبر....چی بگمت..الانم هر چی اس میدمت نمیرسه..نمیدونم چش شده..بام ممنون که به یادمی

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/11/16ساعت 22:16  توسط مرضیه | 
پ.ن۱:هنوز که هنوزه وقتی به اون سه شنبه  و محیط سوت و کور و سنگینش که فکر میکنم،تمام غم عالم به سراغم میاد ...هنوز که هنوزه محیطشو حس میکنم وقتی به یادش میوفتم

پ.ن۲:فیلم"شرایط"ساخته شده توسط مریم کشاورز پُر شده در ایران و لبنان و آمریکا...با بازیه افراد ایرانی(به اضافه اینکه یکیش بوشهریه) ۵۰ درصد واقعیت میگه ۵۰ درصد دروغ.....

پ.ن۳:استاده محترم....اینجا سِیل عظیمی از دانشجو بهت پول میدن که مباحث ریاضی رو یاد بدی ....نه اینکه مباحث رو ناقص درس بدی و کلی طعنه بزنی که اینا رو بچه راهنمایی بلده و اخرشم جلسه اخر اونطوری ول کنی و بری.....بهت پول میدن برای ما که رشته انسانی هستیم دیفرانسیل و انتگرال یاد بدی...نه اینکه بگی برین به سلامت و با ارزوی موفقیت...این پولی که میخوری حرام است....

پ.ن۴:میخاستم اعتراض بزنم اما بنا به حرف یه نفر نزدم...بعد چند روز رفتم و میبینم اصلا بخش اعتراضاتش اسم درس و گروه درسی نمیاره....خالیه خالیه...میرم دانشگاه...کلی پرس و جو برای اعتراض که بی نتیجه بود...ذرباره اعتراض و نیومدن درسا میپرسم...میگه شاید محدوده مشخص نکردن میگم اگه تموم شده باشه مهلتش چی؟؟؟میگه باید نشون بده....میگم ماله من هیچی نشون نمیده....فقط نگام میکنه...اینم از جواب

پ.ن۵:حاضرم برگردم به دوران دانش آموزی...اما دانشگاه نرم.....

پ.ن۶:میخام موهامو کوتاه کنم داداشم نمیذاره..میگه حق داری دست بزنی بهش

پ.ن۷:عجب سایت دانشگاه مزخرفی داریم....هیچیش به روز نیس.....اما در عوض سایتای دیگه بری از اون همه اخبار کَفِت میبُره

پ.ن۸:اههههههههههه چرا هر چه رفرش میکنم برام سایت باز نمیکنه؟؟؟یعنی اینهمه شلوغه؟؟؟

پ.ن۹:دلم میخاد بزنم به کوچه و خیابون...دلم یه گردش حسابی میخاد....اما نمیتونم..پس بجاش میخابم...

پ.ن۱۰:عجب آدمی ام ...بی عینک نشستم آپ میکنم...چشام درد گرفت

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/11/12ساعت 14:50  توسط مرضیه | 

پ.ن1:میای به خوابم....هر دفعه هم سکوت میکنی....فقط با جو موجود ،مشه حدس زد در چه حالی...ناراحتی..خوشحالی...غمگینی....عصبانی........................

پ.ن2:تویه کامپیوترم میگردم ...بدنبال سوژه ای برای نوشتن....هیچی انگاری وجود نداره...چرا...داره...اونم تو....هر عکسی که داشتم و نگاه میکردم ...گوشه گوشه اش یاد و خاطره ات زنده میکنه برام....

پ.ن3:به سرم زد یه نگاهی به آپهایی که این چندساله کرده ام،بکنم......چه قدر لذت بخش بود....یه  جاش غمگین بودم..یه جاش خوشحال...یه جا عصبی...یه جا آروم....یه جا دلگیر.....یه جا فوتی.......

پ.ن4:پستهای مربوط به مدرسه.....عکسای مربوط به مدرسه...اخ که چه لذتی داشت اون زمان.....اخ یادش بخیر اقای جامعی......چقدر اذیتش کردیم....

پ.ن5:با چه دلخوشیی رفتم مدرسه به دیدار معلمان گرانقدر.....یکیش که اصلا سرش شلوغ بود....فقط یه سلام کرد و رفت سر کلاس..یکی دیگش که با دیدنم با خند میگه مبارکه...اصلاح کردی....این حرفش یعنی اینکه باید صبر میکردی.......

پ.ن6:یه بار اشاره کردم دوستی دارم که یه جورایی ناراضیه برا عروسی..... حدود یکی دو ماه پیش خبر آوردن که حاملس..مبارکه به سلامتی....

پ.ن7:امسال خیلی سرما خوردم...چرا؟؟؟؟حکمتش در چیه؟؟؟

پ.ن8:چرا همیشه منو تو باید با هم دعوا کنیم؟؟؟؟همیشه هم اخرش حرف نمیزنیم؟؟؟؟همشم من اول پاپیش میذارم؟؟؟؟؟

پ.ن9:معلمی رو بیشتر از همه دوس دارم ...... اما بابای خدابیامرزم دوس نداشت....میگفت باید تا مقطعه دکترا ادامه بدی.....یعنی من میتونم؟؟؟؟دووم میارم؟؟؟اصن زنده میمونم تا ااون موقع؟؟؟؟؟

پ.ن10:گاهی اوقات قلبم اذیت میکنه.....با بوجود اومدن این اتفاق ،این مسئله هم پیش اومد.....الان بهترم

پ.ن11:از اینکه بامعرفتی به خرج دادی و اومدی وبلاگم ممنون...منه بی معرفت باید معرفت رو ازت یاد بگیرم.....که  متاسفانه یاد نمیگرم....اخه چم شده؟؟؟من که اینطوری نبودم.....

پ.ن12:قندیل بستم

پ.ن13:خدا اون روز رو نیاره براتون،:ه با چه دلخوشیی میری دوش بگیری ....اما با آب یخخخخخخخخ مواجهه میشی.......حالا یه بار مشکلی نداره....اما اگه نزدیک به 10 بار یا شایدم بیشتر برسه چی؟؟؟

پ.ن14:اخه کی میشه یکی بهم بگه عمههههههههه مرضیهههههههههههههههههههههههه بغلم کن

پ.ن15:یکی هس همیشه به یادمه....نمیدونم کیه..اما اخر شمارش 443 هستش...ممنون...اما من گفتم که ...شمارمو پاک کنین

پ.ن16:عشق یعنی چه؟؟؟؟(مخصوص کسانی که متاهل شدن،اگه جواب بدن که خیلی خوبه)

پ.ن17:یادمه میخواستم راجع به یه چیزی اشاره کنم اما الان یادم نیس

پ.ن18:دانشگاهای شما هم همینطوره؟؟؟ یه طرفش پوست کیک...یه طرفش پاکت آبمیوه..کلاسای توی ساختمون اداریش که دیگه توضیح نمیخواد..ادم کیف میکنه بره توش....به اندازه یه سطل زباله بزرگ آشغال توشه

پ.ن۱۹:دختر و پسری از جنس خاک به روز شد

پ.ن۲۰:هیچی دیگه یادم نی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/10/06ساعت 21:58  توسط مرضیه | 

برای اولی بار به چنین مراسمی میرفتم...هر چه نزدیکتر میشدم بغض خفم میکرد.....اما دریغ از قطره ای اشک....چه شور و حالی داره وقتی میری....وارد میشی.....زمین غرق نوره....نور شمع.....شمعای بزرگ و کوچیک..چه حسه خوبیه..چه ارامش خوبی.....احساس میکنی میخوای پرواز کنی....روشنایی بعضی جاها زیاد...بعضی جاها کم...و بعضی جاها خالی از نور زیبای شمع ...شمعی که ذره ذره همراه باهات گریه میکنه.....

اخه چرا این بغض لعنتی نمیشکنه.....چقدر تحمل کنم........دارم دیوونه میشم....

میرسم بهت.....اخه اون قد و قامتت باید زیر خروارها خاک بره؟؟؟ توئیی که الان باید باشی  و بری مراسم...توئیی که الان باید باشی و بری مساجد و به عشق امام حسین..سینه بزنی...اشک بریزی....اما الان....رفتی اون زیر...بغضم فرو میره..دیگه ندارم....اما دارم میخندم..خوشحالم....چون میدونم جایی هستی که خیلی خوبه...خیلی....بهتر از اون جاییه که برام در نظر گرفته شده....

ببین...عروسات اومدن....ببین شمعا رو توی لیوان میذارن که مبادا اون سنگ قبرت کثیف بشه....ببین چجوری روشنش میکنن

نیگاه...دختر بزرگت همراه با فاطمه و علیرضا اومدن.....ببین علیرضا چجوری با اون دستای کوچیکش شمع روشن میکنه...نگاه کن...سعی میکنه شمعه رو روی سنگ بذاره...نمیتونه..جالبه نه؟؟؟فاطمه رو ببین چجوری به شمعی که روشن کرده داره نگاه میکنه؟؟؟؟

وای بابا ببین علیرضا میگه میخام همه جا روشن باشه....نگاش کن..همه شمعا رو در آورده..میگه میخام نورانی باشه اینجا....چه دل پاکی داره....خیلی دوست داره هااااا.....نوه اس دیگه...نوه ها هم عزیز دردونه مامان بزرگ و بابا بزرگ....

چند عکاسی  از اونورا رد میشن و عکس میگیرن...از تو و اون همسر مهربونت که داره برات قرآن میخونه عکس میگیرن... چه جالب....

به کنده ی زیر پام نگاه میکنم...حیف...سایه بون خوبی بوداااا...الان نیستش....

به درختای اطراف نگاه میکنم....وای خدا جون...چه بلنده......قبرستون یعنی این....قبر و اون درختای بزرگ....سکوتشو ون تاریکیه شب...اون ترس و وحشت...اما امشب هیچ ترسی در کار نیس..همه هستن...همه جمع شدن....پس ترس بی ترس...

ناخودآگاه....بدون اونکه بفهمم اشکام ریخته میشه...دلتنگتم....هنوز که هنوزه دارم حسرت اون روزی رو میخورم که از پیشت رفتم....کاشکی پیشت میموندم....حسرت به دلم موند که چرا نتونستم اون دستای گرمتو تو دستم بگیرم....

اولین شمع خاموش میشه....داداشم سعی داره که یه شمع دیگه جایگزینش کنه..با تلاش فراوان گذاشته میشه و با احتیاط زیاد اونو میذاره سر جاش..چندی بعد دومین شمع....

با خنده میگم ببینین...بابایی داره با زبون خوش میگه برین..میخام برم جای دیگه..برین خونه دیگه مزاحمم نشین...

همه میخندن...باز هم نگاهت میکنم... اجی میگفت تو اینجور مراسمها ازاد میشین برا عزاداری...پس....ما ها رو دیدی....بابا...حواست بهمون باشه.....مخصوصا مامان....بابا خیلی پررو شدم نه؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/09/16ساعت 22:12  توسط مرضیه | 
 

فقط 2 روز دیگه مونده..همش دو روز...اونوقت تمام...دیگه میره تا سال بعد......باز تکرار میشه ...سال بعدتر....هر سال ....کم کم غم و اندوه گذشته کمرنگ تر میشه و جاش شادی رو فرا میگیره..اما کدوم شادی...شادیی که تو توش نباشی به چه دردی میخوره...هر شادیی که باشه باید باشی....بخندی....شادی کنی....خوشحال باشی....اما الان....نیستی که مثل قدیم بخندی....شادی کنی....خوشحال باشی....الان خوشحالی که رفتی پیش مامانت..خوشحالی که پیش داداشتی...خوشحالی که پیش برادر زاده اتی.... انیجا ...هر به هر چیزی که فکر میکنیم تصویرت جلو چشممون حک میشه....هر غذایی بخوریم میگیم:اااا این غذا رو دوس داشت...ااااا به این نوع غذا حساسیت داشت..اااا جمعه ههمیشه دوغ کشک میخورد....ااا....

رنگ سبز رو خیلی دوس داری...مثه من...رنگ چشمات سبز بود...مثه من...

میگن شبیه توام...اما نمیدونم چرا شباهتی بین خودم و خودت پیدا نمیکنم...واقعا شبیه توام؟؟؟؟برعکس شندیم شبیه مامانم...آخرش نفهمیدم شبیه توام یا مامان....

آخرین تماست .....سه شنبه  ...ساعت 6 به بعد عصر بود...با صدای گرفته ای گفتی کی تعطیل میشی...وایسا تا داداشت بیاد دنبالت..از همون پشت خط هم معلوم بود صدات گرفته اس...مریضی ....منو باش که فک میکردم باز معدت درد میکنه ...فشارت بالا و پایین شده....

اومدم خونه..بهت گفتم چته...گفتی هیچی معدم درد میکنه......

وقتی اسم استادمو بهت گفتم ...با شنیدن یکیش قیافت در هم شد...اما شنیدن اون یکی ..قیافت باز شد...فهمیدم یکیش زیاد آدم دلچسبی نیس..اون یکی چرا....

کاشکی اون سه شنبه ی لعنتی رو نمیرفنم بیرون...کاشکی بیشتر پیشت میموندم.... ..کاشکی مثه همیشه کنارت مینسشتمو با رگهای پشت دستت بازی میکردم....کاشکی بودم  و اون دستای گرم مردونتو تو دستای سرد دخترونه خودم میگرفتم و بازی میکردم...

الان کجایی که سرت نق بزنم...کجایی که باز بگم فلان کار رو برام انجام بده...کجایی که با هم بریم خرید لباس برا عروسی داداشم....کجایی که همش اصرارم کنی که انداممو درست کنم..کجایی که بهم گیر بدی برو لباستو عوض کن...

دیگه به کی اس ام اس بدم و توش بنویسم جیگرم.....دیگه به کی زنگ بزنم بگم فلان کارم انجام نشد..دیگه به کی اس ام اس بزنم بگم تولدت مبارک....دیگه به کی بگم بابا.....

رفتی....یه غم بزرگ رو قلبمون گذاشتی...رفتی و زنتو تنها گذاشتی....رفتی و بچه هات یتیم شدن.....

میدونی پنجشنبه پیش مامان پوکورا درست کرد؟؟؟همون غذای مورد علاقت....به میل اومدم و یه دونه از روییها برداشتم....مامان گفت از کدوم برداشتی....گفتم از اینا....گفت اشکال نداره بخور...میدونی چی گفتم؟؟؟ گفتم بوش خورد به دماغم..از بالاییها برداشتم گفتم شاید پایین ها......حرفمو خوردم میدونی چرا؟؟؟؟میدونی چی از ذهنم گذشت؟؟؟ اینکه....شاید پایینی ها شیرین باشه و درست کرده برات که برگردی  و برا شام بخوری.....

میدونی علیرضا.....همین نوه ات..چی به باباش گفت؟؟؟گفت بابا..هر وقت بابا بزرگ زنده شد...انگشترشو بهش بده...مگه علیرضا چند سالشه؟؟؟؟ همش 4 یا 5 سالشه......

میدونی مهدی 3 ساله با دیدن عکسای چاپ شده چی گفت؟؟؟؟گفت اینا بابابزرگه ...دست روی برگه های اعلامیه میگذاشت و میگفت بابابزرگ..

میدونی دیشب چی شد؟؟؟ موبایل قدیمیتو مهدی برداشت....نشونم داد..با همون لحن بچگونش گفت :بابابزرگ....

الان کجایی که بزرگ شدن نوه هاتو ببینی....

دیگه خسته شدم از بس بهم گفتن تسلیت میگم...غم آخرت باشه...هر وقت میشنوم دلم میگیره......

پ.ن:نظراتو بستم....تو هیچ پستی نظر ندین در ارتباط با این پست

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/08/17ساعت 18:36  توسط مرضیه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
پرسيد به خاطر كي زنده هستي؟ با اينكه دلم مي خواست با تمام وجودم داد بزنم "بخاطر تو" بهش گفتم به خاطر هيچ كس. پرسيد پس به خاطر چه زنده هستي؟ با اينكه دلم فرياد ميزد "به خاطر تو" با يك بغض غمگين گفتم به خاطر هيچ چيز. ازش پرسيدم تو به خاطر چي زنده هستي؟ در حاليكه اشك تو چشمانش جمع شده بود گفت به خاطر كسي كه به خاطر هيچ زنده است

نوشته های پیشین
فروردین 1391
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
مهر 1389
مرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
تیر 1387
آرشيو
نویسندگان
مرضیه
مرضیه
پیوندها
کیوان ساکت اُف
سیاوش خیرابی
شاهرخ استخری
محسن افشانی
من و داداشی
عاشق خدا
محمد متین حیدری نیا
روانشناسی
تلخ و شیرین ادبیاتیها ( مال کلاسه خودمونه )
هشت نماینده ( شورای دانش آموزی مدرسمون )
ܓܨஜミ★ミآرامشミ★ミஜܓܨ
***به نام اهورا مزدا***
هوای شرجی
طارمه
دختر و پسری از جنس خاک
عاشقان امام
بچه پرروهای خوووووب
بهاره
هرگز نمیشه فراموشت کرد
سوگند شبانه من و تو
ما برای هم
دفتر سوتی
-----------خاطرات من-----------
**خاطرات ما**
دختر دهاتی(غورباقه سبیل دار سابق)
رامینا جون
بهار جون
ژاله جون
هما جون
فروغ جون
سولماز جون
مائده جون
مریم گلی
مبینا جون
فائزه جون ( بند انگشتی )
صباح جون
محیوش جون
مرضیه جون
مینا اصلاح پور
رویا آرام فر
محدثه جون
سیمین جون
دیجی فاطمه
مهدیه جون
پرستو جون
ملیحه جون
تاجیک جون
اسما جون
شیوا صرامی
آقا پارسا
دریا جون
رها جون 2
شیوا محجل
نفیسه جون
آغاز پایان
فیاضی جون
فیاضی جون 2
زهرا جون
نسترن جون
مهناز جون
تینا جون
فاطمه عیوض زاده
فاطمه علوی
این 5 نفر
وجیهه هادی زاده
سحر جون از گیلان
فاطمه جون از یزد
بهاره جون
زینب جون
رویا جون
مهرفروتن جون
مینا جون خواهرمبینا جون
فلسفه و منطق
سارا جون
آموزش زبان کره ای
محبوبه جون
دنیا جون2
رانا جون
بهار جون 2
جوجو نرگس
مریم صلاحی
فاطمه ( صنم )
فاطمه علوی2
نغمه جون
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM